loading...

وصال آرزو

اشعاروجملات زیباازبزرگان ایران وجهان

قیصر امین ‌پور

یوسف دوست بازدید : 178 یکشنبه 27 فروردين 1391 نظرات (0)

پست ثابت

حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
         چقدر زود
                     دیر می‌شود!

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

یوسف دوست بازدید : 100 دوشنبه 06 خرداد 1392 نظرات (1)
نیا باران زمین جای قشنگی نیست

من از جنس زمینم و خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل،

یک طرف بال و پر پروانه را هم

دوست میدارد

نیا باران پشیمان میشوی از آمدن

زمین جای قشنگی نیست

در ناودان ها گیر خواهی کرد

من از جنس زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

بوف کور

یوسف دوست بازدید : 151 شنبه 19 اسفند 1391 نظرات (0)

در زندگی زخم هایی هست كه مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درددهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرامیز تلقی بکنند.

 بوف کور

گریز

یوسف دوست بازدید : 181 پنجشنبه 16 شهريور 1391 نظرات (1)

گریز

می‌گـریـزم ، می‌گـریـزم

اشک حسرت از چـه ریـزم

برو برو کـز دامت جستم گشوده پـــر از بـامت جستـم

یاد از تو دگـر نکنم نکنم سوی تـــو نظـر نکنـم نکنـم

تو را رها کردم با دگران گذشتم از تو  چون رهگذران
                       
رفتم کز تو دگر بیگانه شوم      بهر شمع دگر پروانه شوم

مهـــری دیگــر با تــو نــدارم      در کـــوی تــو پــا نگـــذارم

گذر از من ، کز تــو گذشتم      از دل تا کـی نـالـه برآرم

نازک طبعی ، چو برگ گل بودم

بدستت افتادم  پـرپـر گشتم . پـرپـر گشتم

اشکی بــودم  درون بهــر غــم  چو قطره باران

گوهر گشتم ، گوهر گشتم

به حال خود بگذارم        به دست غم بسپارم

که بی‌ تو تنها بــروم            بـــرو بـــرو تـــا بــــروم

حسین معینی کرمانشاهی

 

دل من دير زماني است که مي پندارد

یوسف دوست بازدید : 174 پنجشنبه 16 شهريور 1391 نظرات (0)

دل من دير زماني است که مي پندارد

"دوستي" نيز گلي است،
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد و ظريفي دارد.
بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را
- دانسته -
بيازارد!
در زميني که ضمير من و توست،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايي است که مي افشانيم.
برگ و باري است که مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .

گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،
زندگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،
که تمناي وجودت همه او باشد و بس.
بي نيازت سازد ، از همه چيز و همه کس .

زندگي ، گرمي دلهاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت!
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج مي بايد کرد .
رنج مي بايد برد ،
دوست مي بايد داشت !

با نلاهي که در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي که در آن نور ببارد لبخند
دست يکديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از ياري ، غمخواري
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادي روي تو !
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطرافشان
گلباران باد.

فریدون مشیری

غریب روزگار

یوسف دوست بازدید : 203 پنجشنبه 16 شهريور 1391 نظرات (0)


غریب روزگار 

خالق هستی نظر کن من غریب روزگارم
باغبانم را خبر کن تا ببیند برگ وبارم
بی کس و دور از دیارم من غریب روزگارم
باغبانم را خبر کن تا ببیند برگ وبارم
خلوت پرعشق من پر شور من پر حال من
آن مستی احوال من کو
روز من کو شام من  ماه من کو سال من
آن اختر اقبال من کو
پیری رسید از ره و زین جان توان برفت
فریاد بیکسی به دل آسمان برفت
مویم سپید گشت و چه گویم ز بخت خویش
دودی بشد کز آتش این دودمان برفت
ای زمین نفرین به این بد گردشی های تو بادا
ای زمان آتش به این امروز و فردای تو بادا
من کی از دست تو راحت می شوم
راهی شهر محبت می شوم
من چه هنگامی به یاران می رسم
فارغ از این کنج عزلت می شوم

حسین معینی کرمانشاهی

کسی بی خبر آمد،مرا دست خودم داد

یوسف دوست بازدید : 192 شنبه 28 مرداد 1391 نظرات (0)

 

کسی بی خبر آمد،مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم ،کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو در اندیشه ی پرواز

 کسی بسته و آزاد اسیر قفسی باز

  کسی خنده کسی غم کسی شادی و ماتم

 کسی ساده کسی صاف کسی در هم و برهم

 کسی پر ز ترانه کسی مثل خودم لال

 کسی سرخ و رسیده کسی سبز و کسی کال

 کسی مثل تو ای دوست! مرا یک شبه رویاند

 کسی مرثیه آورد برای دل من خواند

من از خواب پریدم،شدم یک غزل زرد

 و یک شاعر غمگین مرا زمزمه می کرد

یوسف دوست بازدید : 169 شنبه 28 مرداد 1391 نظرات (0)

 

ایه های عاشقانه

تودرجان منی من غم ندارم

توایمان منی من کم ندارم

اگردرمان تویی دردم فزون باد

وگرمعشوقه ای سهمم جنون باد

تویی تنها تویی تو علت من

توبخشاینده بی منت من

صدایم کن صدای تو ترانست

کلامت ایه های عاشقانه است

تورامن سجده سجده می پرستم

که سر برخاک برزانو نشستم

هین رها کن عشقهای صورتی

یوسف دوست بازدید : 357 شنبه 28 مرداد 1391 نظرات (0)

هین رها کن عشقهای صورتی             عشق برصورت نه بر روی سطی
آنچه معشوق است صورت نیست آن      خواه عشق این جهان خواه آن جهان
آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای       چون برون شد جان چرایش هشته ای
صورتش برجاست این سیری زچیست      عاشقا واجو که معشوق تو کیست
پرتو خورشید بر دیوار تافت               تابش عاریتی دیوار یافت
بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم           وا طلب عشقی که پاید او مقیم

ما در این انبار گندم می کنیم             گندم جمع آمده گم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما به هوش             کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبار ما حفره زدست            وز فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان دفع شر موش کن           و انگهان درجمع گندم کوش کن
گرنه موشی دزد در انبار ماست          گندم اعمال چل ساله کجاست

ریزه ریزه صدق هر روزه چرا          جمع می ناید در این انبار ما

حضرت مولانا

موش = نفس      گندم = جان – روح     انبار = جسم

اولین روزبارانی را بخاطرداری؟

یوسف دوست بازدید : 148 چهارشنبه 25 مرداد 1391 نظرات (0)

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
 
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
.
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو

 

تنها به تو می اندیشم

یوسف دوست بازدید : 153 چهارشنبه 07 تير 1391 نظرات (0)

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم

شب که مهتاب درآیینه ی من می ر قصد
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم

همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه شب را به تو می اندیشم

چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟خاطره ای ؟
که دراین خلوت شب ها به تو می اندیشم

لحظه ای یاد تو از خاطرمن خارج نیست
یا درآغوش منی یا به تو می اندیشم

اگر آینده به یک پنجره تبدیل شود
پشت آن پنجره حتی به تو می اندیشم

تو به حافظ به حقیقت به غزل دلخوش باش
من به افسانه نیما به تو می اندیشم

نه به اندیشه ی زیبا ،‌نه به احساس لطیف
كه به تلفیقی از این ها به تو می اندیشم

تو به زیبایی دنیایِ كه می اندیشی؟؟
من كه تنها به تو، تنها به تو می اندیشم

محمد سلمانی

یوسف دوست بازدید : 105 پنجشنبه 01 تير 1391 نظرات (0)

 ژینی کورت و به هه لویی مردن 

                                 نه ک په نا به قه لی رو ره ش بردن

لای هه لوی به رزه فری به رزه مژی 

                                 چون بژی شه رته نه وه ک چه نده بژی

ماموستا"هه ژار"

میدونی وقتی خدا داشت بدرقم می کرد بهم چی گفت؟

یوسف دوست بازدید : 131 دوشنبه 29 خرداد 1391 نظرات (1)

 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقم می کرد بهم چی گفت؟

جایی که میری مردمی داره که میشکننت

نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی

من درتوجریان دارم

تو کوله بارت عشق می گذارم که بگذری

قلب می گذارم که جا بدی

اشک میدهم که همراهیت کنه

و مرگ که بدونی برمی گردی پیشم

 

هرگز از مرگ نهراسيده ام

یوسف دوست بازدید : 216 یکشنبه 21 خرداد 1391 نظرات (0)

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باری همه از مردن دز سرزمینی ست
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن
یافتن
و آن گاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم

شادروان احمد شاملو

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

یوسف دوست بازدید : 145 یکشنبه 21 خرداد 1391 نظرات (0)

 

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام
باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام

(بیژن ترقی)

ای همه ی وجود من نبود تو نبود من

یوسف دوست بازدید : 155 شنبه 20 خرداد 1391 نظرات (0)

خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم منجی جاودانه شو

ای کوه پرغرور من سنگ صبور تو منم

 ای لحظه سازه عاشقی  عاشق با تو بودنم

 

روشن ترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت

تو ماندگاری دردلم میدانمت میدانمت

ای همه ی وجود من نبود تو نبود  من

تقدیم به تو

کیه کیه در میـزنه مــن دلم می لرزه

یوسف دوست بازدید : 401 شنبه 20 خرداد 1391 نظرات (0)

عقرب زلف کجت با قمر قرینه

تا قمر در عقربه کار ما چنینه

کیه کیه در میزنه مــن دلم می لرزه

در رو با لنگر میزنه من دلم می لرزه

ای پری بیــا در کنار ما جــان خستـه را مرنجان
از برم مرو خصم جان مشو تا فدای تو کنم جان

نرگس مست تو و بخــت من خرابه
بخت من از تو و چشم تو از شرابه

کیه کیه در میـزنه مــن دلم می لرزه
در رو با لنگر میزنه من دلم می لرزه

شعر ترانه : منسوب به ناصرالدین شاه
آهنگ : شیدا
دستگاه  همایون (بیداد - شوشتری )

 


 

مرا گویی که رایی من چه دانم

یوسف دوست بازدید : 168 شنبه 20 خرداد 1391 نظرات (0)
مرا گویی که رایی من چه دانم   چنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی   به عشقم چون برآیی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت   مرا گویی کجایی من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جان‌ها   نمی‌ترسی که آیی من چه دانم
مرا گویی اگر کشته خدایی   چه داری از خدایی من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر تو   ورای روشنایی من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفس چیست   اگر مرغ هوایی من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد   ار آن ترک خطایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا   به غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز   ز من یکتا دو تایی من چه دانم

آدمک آخر دنیاست بخند

یوسف دوست بازدید : 134 جمعه 19 خرداد 1391 نظرات (0)

 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آن خدایی که تو بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند 

ادمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا یه سراب بخند

ادمک تنها نشین، پرواز کن

عشق را از جهان اغاز کن

ادمک اسمان در بر گیر 

مرگ در کمین است،

دفتر عشق را دوباره باز کن

ادمک تنهایی سخته بخدا

دل من میگیره اینجا بخدا

ادمک دلم برات تنگ شده است

ادمک قدر تورو دارم بخدا

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست 

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

 

من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم

یوسف دوست بازدید : 1941 پنجشنبه 18 خرداد 1391 نظرات (0)

 

 

امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم
گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم

گر کژ بسویم بنگرد گوش فلک را برکنم
گر طعنه بر حالم زند دندان اختر بشکنم

چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم
چون پای بر گردون کشم نو چرخ و چنبر بشکنم

من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم
تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنم

من طائر فرخنده ام در کنج حبس افتاده ام
باشد مگر که وارهم روزی قفس در بشکنم

آرزو-شفیعی کدکنی

یوسف دوست بازدید : 127 چهارشنبه 17 خرداد 1391 نظرات (0)

به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
 تمام آرزوهای منی کاش
یکی از آرزوهای تو باشم

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی

یوسف دوست بازدید : 206 چهارشنبه 17 خرداد 1391 نظرات (0)
تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی

تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی

من همه در حکم توام تو همه در خون منی

گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی

با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری

باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی

دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من

کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی

چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت

جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی

ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما

لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی

چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم

بر سر آن منظرهها هم بنشانم که تویی

مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من

من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی

زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم

عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

مولوی

 

یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد

یوسف دوست بازدید : 143 چهارشنبه 17 خرداد 1391 نظرات (0)
یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد،دوستداران را چه شد

      آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست      

   خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد    

    کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی       

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست    

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

  شهر یاران بود و خاک مهربان این دیار    

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد  

   گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند       

 کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد   

   صد هزارن گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست     

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد 

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

   حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش    

از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد

حافظ

کوچه

یوسف دوست بازدید : 100 یکشنبه 14 خرداد 1391 نظرات (0)

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری

ای صمیمی! . . . ای دوست

یوسف دوست بازدید : 118 یکشنبه 14 خرداد 1391 نظرات (0)

ای صمیمی! . . . ای دوست

گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی

دیدنت . . . حتی از دور

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه ی دیدار تو ام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم

و دل من . . . به نگاهی از دور

طفلکی می سازد

ای قدیمی! . . . ای خوب

تو مرا یادکنی . . . یا نکنی

من به یادت هستم

من صمیمانه به یادت هستم

دایم از خنده لبانت لبریز

دامنت پرگل باد

محمدرضا شفیعی کدکنی

یوسف دوست بازدید : 117 یکشنبه 14 خرداد 1391 نظرات (0)

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

چون پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهریت ای گل که درین باغ
چون غنچه ی پائیز شکفتن نتوانم

ای چشم سخنگوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

 

قیصر امین پور

یوسف دوست بازدید : 90 یکشنبه 14 خرداد 1391 نظرات (0)

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یك دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

یوسف دوست بازدید : 93 چهارشنبه 03 خرداد 1391 نظرات (0)

آن روزکه ماحسرت نان میخوردیم

سردر برِهم به زیر پر می بردیم

تا سیر شدیم جدا ز هم افتادیم

ای کاش که از گرسنگی میمردیم

ای کاش که دست ما سبب ساز شود

از سینه ی ما محبت ابراز شود

 دستی که گره گشای مردم باشد

 بهتر ز لبی که با دعا باز شود

عطارنیشابوری

یوسف دوست بازدید : 87 چهارشنبه 03 خرداد 1391 نظرات (0)
 

عزم آن دارم که امشب نیم مست        پای کوبان کوزهٔ دردی به دست

سر به بازار قلندر در نهم                    پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای              تا کی از پندار باشم خودپرست

پردهٔ پندار می‌باید درید                        توبهٔ زهاد می‌باید شکست

وقت آن آمد که دستی بر زنم              چند خواهم بودن آخر پای‌بست

ساقیا در ده شرابی دلگشای             هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار                   دور گردون زیر پای آریم پست

مشتری را خرقه از سر برکشیم            زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم          بی جهت در رقص آییم از الست

هنر

یوسف دوست بازدید : 87 دوشنبه 01 خرداد 1391 نظرات (0)

هنر

برای وصول به خداعارف بودن هنراست      میان این چندعارف پخته شدن هنراست

درهم نشینی بااین همه خامان                درگنگره ی دوست سوختن هنراست

بااین همه خشک دلان بی شور             دل خون وشیدا گشتن هنر است

میان این همه خاموشان راه عشق              بس فریاد و ناله کردن هنر است

ای خودپرستان کنشت بی احساس           هم دل وآدمی بودن هنر است

چیره شدن عقل در جدال با عشق            هنر نیست عاطفی بودن هنر است

یوسف مست و خمار بودن آسان است        وگرنه این همه ادعا داشتن هنر است

یوسف دوست

وصال آرزو"ادبیات وموسیقی

یوسف دوست بازدید : 118 دوشنبه 01 خرداد 1391 نظرات (1)

"کام دوستی"

شکروسپاس بی کران ایزدی را                که دیدم من رخسارزیبای تورا

عجبابرحالم که درکنارتو                         مدهوشم ازآرامش بی پایان را

خوشابرمن که دربودن باتو                       سخن گفتن ازعشق ودوستی را

گویم جان منی ویکی هستیم ای دوست         نه فقط این کلام زیباراسراپای وجودم را

بخیلان نظردارن به عشق ما                     من شرالوسواس الخناس را

دانی چراباتوسرخوشم ای دوست               کاردلم است ونازچشمت را

کامی دارم دوست که فردا                        باهم شویم خاک کوزه ای را

غم ودردوخنده وگریه ی شوق "دوست"       همه خوش است دررسیدن به کام را

تقدیم به...

یوسف دوست

احمد شاملو

یوسف دوست بازدید : 109 یکشنبه 31 ارديبهشت 1391 نظرات (0)

اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنانکه ببینی
یا چیزی چنانچه بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستانت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زنده گان
و در گورستان تاریک با تو خواندم
زیباترین سرودها را!
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودند
دستت را به من بده
دست های تو با م آشناست
ای دریافته با تو سخن می گویم
بسا آب که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

احمد شاملو


یوسف دوست بازدید : 122 یکشنبه 31 ارديبهشت 1391 نظرات (0)

آغاز شد قيامت و دنيا به سر رسيد

                          شب رفت و روز گم شد و فردا به سر رسيد

خورشيد آنقدر به نبودن ادامه داد

                         تا عمر ماه در شب يلدا به سر رسيد

خلقت همان شبي كه بنا شد شكست خورد

                        وقتي كه صبر آدم و حوا به سر رسيد

مجنون به پاي حسرت ليلي نشست و مرد

                        يوسف به پاي عشق زليخاه به سر رسيد

دنياي مرگ با همه پستي بلنديش

                        با دست ما بنا شدو با ما به سر رسيد

انسان همان پرنده ي بي آشيانه اي است

                          آمد ز خود رها شود اما به سر رسيد

انسان ميان گودي يك دره عميق

                        زاييده شد ز درد و همانجا به سر رسيد

انسان شبيه غير طبيعي ترين درخت

                        تنها به جنگل آمد و تنها به سر رسيد

مردن كه در تمام جهان حرف آخر است

                         حتي خودش هم آخر دنيا به سر رسيد

طوفان مرگ آمد و خود را به آب زد

                        ساحل شكست و قصه ي دريا به سر رسيد

با درد بساز چون دوای تو منم

یوسف دوست بازدید : 252 یکشنبه 31 ارديبهشت 1391 نظرات (0)

با درد بساز چون دوای تو منم
در کس منگر که آشنای تو منم
گر کشته شوی مگو که من کشته شدم
شکرانه بده که خونبهای تو منم

دل در بر من زنده برای غم تست
بیگانه‌ی خلق و آشنای غم تست
لطفی است که می‌کند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم تست
 
باز آمدم و برابرت بنشستم
احرام طواف گرد رویت بستم
هر پیمانی که بی‌تو با خود بستم
چون روی تو دیدم همه را بشکستم

مولانا

چوارینه کانی خه ییام-وه رگیرانی ماموستا هه ژار)

یوسف دوست بازدید : 1109 شنبه 30 ارديبهشت 1391 نظرات (2)

گایـیـکه لــه عاسمــان و نـاوی کویــه

گایـیـکه ده لیـن هه لگری هـه ردو بویـه

سه یری که ره گه ل بکه ی له ناو ئه م جوته

گه ر ژیـر و به بیری سه یری خوش بو تویه

ئه م پیاڵه وتی که هاته سه ر لێوانم

شا بوم و گه لێ وه ک تۆ له ژێر فه رمانم

له خوارنه وه ما ده فر و پیاڵه م زێڕ بون

وا ئێسته پیاڵه م و به سه ر خۆشانم!

می خواهم انسانی دگرگونه باشم

یوسف دوست بازدید : 95 جمعه 29 ارديبهشت 1391 نظرات (0)

می خواهم انسانی دگرگونه باشم

می خواهم از درختها ایستادگی بیاموزم

می خواهم چونان مورچه ای باشم پرتلاش

بی آنکه هراس داشته باشم از باران

می خواهم با گندمزار برقصم

با قاصدک ها پرواز کنم

با جیرجیرک ها آواز بخوانم

می خواهم بیکرانه باشم چون دریا

بی نشانه باشم چون باد

از چشمانم رودخانه ای جاری کنم برای چمنزار

تبر را کنار بگذارم

کمانم را بشکنم

آهو را رها کنم برای پلنگ

خرگوش را برای عقاب

پرنده ای باشم و پرواز کنم در برابر باد

باید انسانی دیگرگونه باشم ...
پروازهمای

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

یوسف دوست بازدید : 114 شنبه 23 ارديبهشت 1391 نظرات (1)
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی​صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

حضرت مولانا

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

یوسف دوست بازدید : 120 شنبه 23 ارديبهشت 1391 نظرات (0)
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانهء خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقهء لنگانی می‌باید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجهء علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنهء فتانه
حضرت مولانا

تعداد صفحات : 2

درباره ما
Profile Pic
وصال آرزو"ادبیات وموسیقی پایان
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 63
  • کل نظرات : 16
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 5
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 3
  • بازدید امروز : 3
  • باردید دیروز : 4
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 24
  • بازدید ماه : 86
  • بازدید سال : 813
  • بازدید کلی : 26,065
  • کدهای اختصاصی